kufeh free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
تقدیم به مدیریت سایت معلوم الحال شعر نو (shereno.ir) که متاسفانه چند سالی عضوش بودم و کم کم احساس میکنم باید فقط از گل و بلبل و سنبل بنویسی تا شعرت حذف نشه .. که بنده حقیر لااقل این کاره نیستم ..
ما شعر مينويسيم و شما پاک می کنيد
ما زنده می کنيم و شما خاک می کنيد
وامانده ایم که برای که ها چنين
مجنون شدید وسینه خودچاک می کنید
برای اینکه زحمت حذف شعرهام گردن مدیریت متعهد این سایت نیافته حذف اکانت میکنم
برای من جای نوشتن کم نیست .. آخرین جا دیوار توالتهای عمومی است ..شاید از خیلی جاها بهتر هم باشه .. ولی باز مینویسم
مردیم از آقابالا سر داشتن و سانسور شدن ..
بیخیال روز تولدم شدم که میگن امروزه
بی تو هرگز فردائی نشد
که گفته بودی ٬ بی تو خاطرات سراسر ناباورانه لحظه های ترآلود
چشمانمان را مرور کنم و بخندم
خنده پر زد
آتش بر دل شرر زد
بی تو هرگز فردا را باور نکردم
بی تو هرگز نه غروب را وداع آخرین دیدم و
نه طلوع را درودی دوباره
بی تو هرگز
پیچک عشق بر تنم نخشکید
تا قطره قطره
خون دل بر پای نمیدانم چرا هایم ریخته باشم
تا بارورش سازم
هر چه باور بودنت را در نهانم آشکار می ساخت
و تو نبودی...
ونبودی تا ببینی
چگونه ریشه در پیکر احساسم دوانده ای
بی تو هرگز نبودنت را
باور نکردم
تا به خود بقبولانم که
مرده ای بیش بر خاطرات هرگز نمیدانم چرا ماندگار بر دم به آن ِ زندگی ام گشته ای
تو را با تمام وجودم زندگی میکنم
با تو سَر به سِرّ می نهم
دل به شعر می دهم
تا مرحم بی تو بودنهایم باشد
بی تو خود را کشتم
تا بدانم مرده ای بیش نیستم
تا دل گول زنم
به برهان واهی هرگز ندیدنت
بی تو هرگز...
بی تو هرگز با بی تو بودنم
سر از در سازش بر نیاوردم
با بی تو بودنم همچنان بیگانه مانده ام
بیگانه و تنها مانده ام
تنها مانده ام
تنها مانده ام ...
من اگر می بینم
من اگر چشم به دیدن بستم
پس استم
من اگر مسحورم
من که از بس کورم
پس استم
من اگر انگ خورم
من اگر ننگ خورم
دم نزنم
پس استم
حقّ ِ کس را نخورم
خون دل خوردن من
حق من است
پس هستم
من اگر می بینم
پی آن چند صباحی
به تو می اندیشم
پس هستم
من امیدم به خداست
پس هستم
من خوشحالم که هستم
ونه استم
وبلاگم در حالی 4 ساله شد که 1461 روز را در آن با دوستانم دور هم بودیم
دفتر یادداشتی بود برای نوشتن
کتابی بود برای خوانده شدن
خانه ای بود برای دور هم بودن
------------------------------------------------------------------------------
تولد 4 سالگی وبلاگم مصادف شد با کوچ پرستوهای عاشقی که تنها جرمشان زندگی در سرزمینی بود که ظلم ظالمان از صفحات تاریخ و روز به روز آن هیچ گاه پاک نگردیده و همچنان نگاشته می شود
نمیدانم شاید وقتی که هنوز شقاوت جهل نفسشان را نبریده بود روزی به این وبلاگ و یا سایر وبلاگهای دوستان هم آمده بودند و شاید نوشته هایمان را خوانده بودند... عجب حس غریبی است .. داد به کدامین محکمه باید برد ؟ جشن تولد بدن خسته کدامین سفر کرده را باید گریست؟ نمیدانم ... اگر خدائی هست من به او امید دارم .. من امید دارم پس هستم
به هیچ امید بسته ام
بسته امید من به هیچ
به مهره ی مغز دلم
جور نباشد هیچ پیچ
دود زنم به روح خود
رود زنم به دشت دل
قصر تخیلی که بود
نه از طلا، که خشت و گل
....
به یاد ندا آقا سلطان
-------------------
داد زنم به گوش که
بسته همه گوش به هوش
جام شراب رفتنت
سربکش و بگو که نوش
لحظه ی رفتنت چرا
خیره به چشم من شدی
وای نمی رود مرا
پاک نمی شود مرا
کاش به چشم من چنان
خیره خفن نمی شدی
چون گل ِ لاله پرپری
دیو منم ، تو چون پری
بال بزن به سوی او
داد بزن گلوی او
گوش دهم به رفتنت
بوسه بزن به روی او
ساکت و مبهوت منم
کور منم
سوت منم
روح توئی
نوح توئی
باقی لاهوت توئی
داد بزن به چشم من
گوش دگر کر است و بس
جان که به خیر ِ ما نبود
روح مرا شَر است و بس
دست مرا بگیر و کش
دشت تهی و کشمکش
جنگ میان جان و تن
رو به خدا برو ببین
از همگان سر است و بس
داغ دلت به دل نشست
سرخی تو دلم شکست
لاله توئی اقاقیا
خیره نمان
بیا بیا
جان مرا و جان تو
قسم به گیس سرخ تو
آن نفسی که خون دمید
جان منم زتن رمید
الا ملائک خدا
جان شما
جان خدا
اگر شود که مهلتی
به آخرین نفس دهید
اگر شود که مهلتی
به آخرین نفس دهید
داد زنم به گوش که
بسته همه گوش به هوش
جام شراب رفتنت
سربکش و بگو که نوش
از هول حلیم عشق تو خل شدم
رحمت به خل ٬ مثل یه بلبل شدم
هی می خونم دم ِ در ِ گوش خودم
شک می کنم به عقل و هوش خودم
هی میشینم میگم که فکری بکن
نصف شبها خلوته ٬ذکری بکن
هی به خودم میگم بابا نمی شه
امّا اگه بشه ٬ چیا نمی شه
فکر می کنم من و جیب خالی ام
نه ٬ مثل اینکه یه چیزی حالی ام
میدون شوش کجا و تجریش کجا
سولاریومش کجا و این ریش کجا
پر رو بازی جون خودم حد داره
کاره دیگه ٬ اومد نیومد داره
پس بی خیال بشم که سنگین ترم
چیزی نگید نمی شنوم ٬ من کرم
زمستون رفت و باز چلچله
داره میخونه با هزار هلهله
بهار داره میاد دلم گرفته
خونه تاریکمو غم گرفته
بیا خزونم روُ بهاری بکن
دلم داره میمیره کاری بکن
.................
دلهاتون بهاری و عاشق . عشقاتون پاک باد...
بهار خوش آمدی
یوسوف حایال اوغلو هم رفت
عجیب حالم گرفته ..
فکر نمیکردم نبینمش
کلی برنامه داشتم . چه تصمیمهایی که نداشتم .. مدتها بود دنبال آدرس و شماره تلفنش بودم
دیشب اخبار گفت حالش وخیمه و بستری شده .. هری دلم ریخت
فقط تونستم بگم خدایا خودت کمکش کن
نمیخواستم مثل احمد کایا حسرت دیدن یوسوف هم تو دلم بمونه
میخواستم این بار که ترکیه رفتم حتما به دیدنش برم
ولی گویا جز مزارش چیزی برای دیدن نخواهد بود اگر عمری برای من باشه
رفتنی نبود...
این مرد عجیب که چشمانش مثل آبی ِ انتحار بود
شاعر بزرگ و بی نظیری که حرف دلش حرف دل هر مظلوم زجر کشیده و هر عاشق درد کشیده بود
روحت شاد .. مزارت پر نور


کلَه من روزی هزار بار دور خود و خود ساخته هاش هی می گرده و می گرده و می گرده
چرخ و فلک شده کلَه من
با هزاران فکری که نشسته در کابین های رنگ و وارنگ آن
داد میزنه
بچرخ تا بچرخیم
هر چی که می چرخه جاذبه داره
مثل یک آرمیچر که آهن ربا داره
ای عشق تو ما را به پشیزی نمی خری
..........................من آدمم پس تو ..
از خواب که بیدار شدم یادم اومد با دو تا چشمام شاهد بودم
شاهد بودم که منظومه ما ۳۵ بار دور خورشیدش چرخید
بچرخ تا بچرخیم...